ایم مطلب از وبلاگ ف . م . سخن کپی شده است.
“اخراجی های دو کليد خورد” «سايت مسعود ده نمکی»
اوه فدريکو، فدريکو! چقدر بر صندلی کارگردان قشنگ تکيه زده ای. چه هنرپيشه های خوبی را به بازی گرفته ای. چه کلمات و جملات ِ فاخری بر زبان آن ها نهاده ای. چقدر ما را با سيما و مينا، با بوی باقالی، با ترانه های بند تنبانی اکبر عبدی خندانده ای.
اوه فدريکو، فدريکو! چقدر دوربين به دستان تو می آيد. همان طور که چماق می آمد. همان طور که بی سيم می آمد. می بينم هنوز پيراهن ات روی شلوار قرار دارد. ان شاءالله آن هم مثل يک فيلمساز امروزی کم کم به زير شلوار لغزانده خواهد شد. فدريکو، چقدر به تو فيلمسازی می آيد. اصلا فيلم کردن در خون توست. چقدر خوشحال ام که اين استعداد نهان را کشف کردی و خود را به جايگاهی که شايسته ی آنی رساندی.

فدريکو! بايد از مردم خوب سرزمين ات، از همان ها که هزار هزار روانه ی سينماها شدند و فيلم اخراجی های يک تو را به پر فروش ترين فيلم تاريخ سينما بَدَل کردند ممنون باشی. ممنون باشی که از خاصيت فراموشی برای ادامه ی زندگی بهره می بَرَند. حوادث تلخ را زود از ياد می بَرَند تا امروزشان شاد باشد. چه مردم خوبی داريم. فراموشی چه خاصيت خوبی ست. اما… اما تو که گذشته ات را فراموش نکرده ای؟ کرده ای؟
فدريکو! يادش بخير آن روزها که مسعود بودی. آن روزها که به جای صدور فرمان حرکت به هنرپيشگان، فرمان حمله به دانشجويان را صادر می کردی. چه روزهای باشکوهی بود. بر همه چيز عيب می گذاشتی. از همه چيز ايراد می گرفتی. به ياد داری آن روزگارِ نه چندان دور را که در شلمچه در مورد اهالی تزوير و نقاب و خادمانِ دخترانِ بی حجاب شعر چاپ می کردی؟ يادش به خير انگار همين ديروز بود. ديروز که نه، دقيقا نوروز ۷۶ بود؛ شماره ی چهارم و پنجم نشريه شلمچه بود. عکس دختری را که با چفيه موهايش را پوشانده بود چاپ کرده بودی. عکس دختر ديگری را که حجاب اسلامی داشت و داشت از کوه پايين می آمد چاپ کرده بودی. عکس چند دخترِ جوان و با نشاط را که در حال دوچرخه سواری بودند چاپ کرده بودی؛ و در کنار اين عکس ها، شعری زيبا، با ابياتی که آدم را ياد نوحه می انداخت:
با شمايم اهل تزوير و نقاب!
خادمان دختران بی حجاب
يک نفر بر چفيه ها لشگر کشيد
روسریسانْ چفيه را بر سر کشيد!
حرمت اين چفيه ها از ياد رفت
در تهاجم چفيه ها بر باد رفت
جهل اينجا دشمنان را يار شد
روی اين جهال قدری کار شد
جهل اينجا عشق را آزرده کرد
کرد بازار حيا را سرد سرد
بذر بدعت در حريم دين فشاند
دختران شهر را بر زين نشاند…
جز بسيجی ها که عاشق پيشه اند
ديگران اين روزها بی ريشه اند…
ای به قربان تو که اين قدر ريشه داری! فدريکو جان، تو برای اين که حرمت چفيه ها از ياد و بر باد نرود اخراجی ها را ساختی. دست ات درد نکند. چقدر حرمت چفيه داران را با دستمال يزدی و “زارت” حفظ کردی. واقعا اين عکس هنرپيشه را که در وب لاگ تو ديدم چقدر تفاوت داشت با عکس هايی که در شلمچه ات چاپ کرده بودی.

واقعا چقدر تفاوت هست ميان بذر بدعت فشانان که دختران را بر زين می نشاندند با تو فيلمساز بزرگ که دختران را بر فيلم می نشانی. چقدر فرق هست ميان رفتارِ آن پسر که در پيست دختران مثلا با خواهرش يا نامزدش در حال دوچرخه سواری ست با عشوه هايی که نامزدهای غير واقعی فيلم تو در کنار اتوبوس بسيج برای هم می آيند.
فدريکو جان! تصميم گرفتم به تو لقب فدريکو بدهم. فدريکو در عالم فيلمسازی مثل دکتر است در عالم وزارت کشور. يعنی کلمه ای ست که به انسان ارزش و منزلت می دهد. اين نام از فدريکو فلينی گرفته شده که لابد اسم اش را نشنيده ای. حق هم داری. بچه حزب اللهی را چه به فيلم و سينما. تو اگر همين طور به ساختن اخراجی ها ادامه بدهی و مسير مستقيم ات را طی کنی احتياجی هم به شناخت سينما و آثار کفرآميز آن و هنرپيشه ها و کارگردان های مشهور نخواهی داشت. همين جور مثل راکی بساز و جلو برو: اخراجی های ۱، اخراجی های ۲، اخراجی های ۳، اخراجی های ۴، اخراجی های ۵، اخراجی های ۶… و بعد پشت صحنه ی اخراجی های ۱، پشت صحنه ی اخراجی های ۲، پشت صحنه ی اخراجی های ۳، و الی آخر. بعد دی.وی.دی و وی.سی.دی اخراجی ها را بيرون بده. بعد فيلم را تکه تکه کن و در تلويزيون به عنوان سريال نمايش بده. تمام ِ اين ها خودش می شود يک عمر. من مطمئن ام با امدادهای غيبی يک سيمرغ قشنگ بلوری هم خواهی گرفت و نيازی به داد و فرياد تو بر روی سن نخواهد بود. من به تو قول می دهم که چنين خواهد شد.
راستی يادم رفت بگويم چقدر خنده ها و ريسه رفتن هايت در پشت صحنه ی اخراجی ها زيبا بود. نمی دانم به که و چه می خنديدی. مهم نيست. ما آدم های فراموشکار هم مثل تو می خنديم. اين قدر فراموشکاريم که يادمان می رود تو که بودی و چه کردی و از کجا به کجا رسيدی. فراموش کاريم چون داريم زندگی می کنيم و يادآوری گذشته –آن موقع که تو نمی خنديدی و نمی خنداندی- ما را ناراحت می کند و فراموشی، واکنش طبيعی ماست برای بقا. و چقدر منِ فراموشکار، خودم را شبيه گوسفندی حس می کنم که بغل دست تو ايستاده و ژست گرفته است. او هم اگر تو را با چماقی در دست به ياد می آورد قطعا اين طور خرم در کنارت نمی ايستاد!

پوزش و تصحيح: در آخرين لحظات متوجه شدم که گوسفند مزبور از دست فدريکو ده نمکی در رفته است. بدين وسيله از تهمتی که به حيوان زبان بسته زدم حلاليت می خواهم. اميدوارم هنرپيشگان عزيز فيلم نيز که به خاطر يک مشت ريال خود را به فراموشی زده اند و چپ و راست در کنار کارگردان مشغول ژست گرفتن اند از عمل گوسفند مزبور به خود آيند و آبرويشان را به دست سلاخ نسپارند.
از ف . م . سخن

مي دوني؟ همش به چيز بستگي داره ؛
اينكه تحجر رو چي بدوني !
اول ديدگاهت رو روشن كن بعد !
تازه ، خوبه كه از دروغ و ريا بدت مياد !
يه شعار كه تازگي همه خوب سر مي دن !
و اين طور كه معلومه شما بهتر از خيلي ها اون رو بلديد داد بزنيد .
و فقط بلديد داد بزنيد !
يا حق ….
معني كلامي تحجر را مي دونم ! ولي زمينه اي كه شما ازش در حرف مي زني نمي دونم چيه !
در ضمن كامنت هات رو كه نگفتم ! من مخالفم با اون چيزهايي كه اينجا داري داد مي زني !
اين چرت و پرت هايي كه سر هم مي كني !
يا حق …